X
تبلیغات
سکه 24

...دل نوشته های من

ما جهان سومی هستیم؟؟؟

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی ، اما فردا دردش را حس میکنی ... داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ... از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک ...  شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم ... یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم ... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم ... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود ... اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ... اینکه نکند "دفاعی مقدس" ،  منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند ...

از دیفتری میترسیدیم ... از وبا ... از جنون گاوی ... مدرسه ، دغدغه ما بود ... خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود ... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد ...

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما : دوره ای که ذاتاً بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ... در آین دوره ، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند ... اینکه موقتی عاشق شوی ... دوست داشتن را امتحان کنی ... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی ... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم ... در خیالمان عاشق میشویم ... همخوابه میشویم ... میبوسیم ... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره... این میشد که یاد بگیریم " جهان سومی" شادی کنیم ... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم ، او را انگشت میکنیم ... با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم ... یا اینکه نگوییم " دوستت دارم " و بگوییم "  امروز خانه خالی دارم "

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند … اینکه از امروز که 15 سال داری ، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی ... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات " چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تغیین کند ... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری ...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما : شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم ، شکل دغدغه به خودشان میگیرند ... مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود ... رسیدن به آنها برای تو هدف میشود ... هدفی که حتما باید " جهان سومی " باشی که آنرا داشته باشی ... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند ...

معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود ... اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته ... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی ... و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا ، تو را در این دنیا محاکمه کند ...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود ... با پول شهوتت را میخری ... با گردی سفید مست میشوی نه با شراب ... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود ....

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود ... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی ... در روز چند بار گریه میکنی ... راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند ... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست ...

در این دنیای عجیب ، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد ... در این دنیا " سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست ... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان ، واکسن ، بوسیدن ، خندیدن ، رقصیدن خوب هستند ... اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند .... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی ... اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی ، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند ... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه " تو " جهان سوم را درست میکنی؟  

لحظه های دلتنگی....

دلتنگى باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایى که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مینشاند...

خسته میشوم از این همه غبار ...

دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟
میترسم از من متنفر باشى...ببخش که اینقدر بى پروا سخن میگویم...
نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد...
و تو مهربانى را یادم دادى...
روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم...
مثل کلماتى که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم...

بگذار سبک شوم...

ساعتها میگذرد ...
به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...
مدتها گریه نکرده بودم...

* دوستای خوب چطوری می تونم تو این 1 سالی که کنکور دارم هم درس بخونم و هم به وبلاگم برسم؟ به نظر شما می تونم جفتشو با هم داشته باشم و تو هر دو هم موفق باشم؟

نوآوری و شکوفایی اقتصادی....

جنس قیمت ماه قبل قیمت کنونی

باقالا ← 1000 ت ← 2000 ت
لوبیا ← 800 ت ← 1350 ت
عدس ← 750 ت ← 1500ت
کشمش ← 1000ت ← 2200 ت
نمک ← 125 ت ← 250 ت
ماکارونی ← 750 ت ← 1200 ت
سیمان ← 5000 ت ← 8000 ت
کرایه تاکسی ← 75 ت ← 100 ت
مخلوط(بستنی) ← 600 ت ← 800ت
خونه 100 متری ← 100 م ← 200 م
...... ........... ..............

یه فاکتور سرانگشتی بهتون دادم آمار بیاد دستتون! اگه چیزی جا موند به بزرگواری خودتون ببخشید....
ترجیح می دم خفه شم دیگه حرف نزنم چون اگه حرف بزنم.... (استغفرالله)‌ .....
نمی دونم شما چی می گید؟ نظر شما چیه؟ این دفعه شما بقیه رو برام بنویسید.
ضمنا ببخشید اگه مدت زیادی به روز نکردم... رضا

می دانم که ....(‌اولین پست سال 1387)

می دونم خیلی بهت ظلم شده، می دونم تا نیمه شب تو آژانس کار می کنی تا بتونی قسط های عقب افتاده رو بدی، اینو هم می دونم که از خونت تا محل کارت هم مسافرکشی می کنی.می دونم احترامت از بین رفته یا بهتر بگم احترامت رو از بین بردن.می دونم دلت از خیلی چیزا پره، می دونم بخاطر اینکه خواستی به حقوقت اعتراض کنی تو رو زدند،دستگیرت کردن و بردن، حتی این رو هم می دونم.....
اما تو همیشه سعی کردی بهم یاد بدی به کسی ظلم نکنم،دست کسی رو رد نکنم،یادم دادی به بزرگترم احترام کنم، یادم دادی به کسی دروغ نگم، دل کسی رو نرنجونم. یادم دادی چطور درست زندگی کنم، یادم دادی.....
معلم عزیز امیدوارم همیشه همین جور صبور و مهربان بمانی....
روزت مبارک ای کسی که درست زندگی کردن را به من آموختی....

*از اینکه نتونستم یه مدت زیادی وبلاگ رو به روز کنم از همه شما دوستای عزیزم معذرت می خوام.راستش چند وقتیه حوصله ندارم چیزی بنویسم، حتی به سرم زده بود وبلاگ رو تعطیل کنم اما محبت های شما این اجازه رو بهم نداد.
موفق باشید.

سال ۱۳۸۶ هم تموم شد...

 سلام٬ یه سلام به لطافت بهار و قشنگی زمین خدا تقدیم می کنم  به همه ی شما دوستای خوبم....

دوستای خوبم چند روزی بیشتر به آخر سال ۱۳۸۶ نمونده٬‌امسال هم مثل همه ی سال های دیگه اومد و رفت٬ خیلی هم زود رفت٬ زودتر از اونی که فکرش رو بکنی٬انگار همین چند روز پیش بود داشتیم سال ۸۶ رو به هم تبریک می گفتیم٬ به قول شاعر ((این قافله عمر عجب می گذرد...))

حالا که سال داره تموم می شه٬  چه خوبه که قبل اینکه تموم شه بشینیم با خودمون خلوت کنیم و  کارهایی که تو این ۱سال انجام دادیم رو مرور کنیم....

بشینیم  ببینیم تو این ۱سال دله چند نفر رو شاد کردیم٬ دل چند نفر رو شکستیم٬ دست چند نفر رو رها کردیم٬ دست چند نفر رو گرفتیم و بلندش کردیم٬ چه قدر تو این ۱سال موفقیت کسب کردیم ٬ چه قدر شکست خوردیم و ...

فقط مرور نمی تونه کافی باشه٬ باید تلاش کنیم تا خوبی هامون رو ادامه بدیم و بدی هامون رو حذف کنیم و از شکست هامون عبرت بگیریم....

امسال در مجموع سال بدی برام نبود٬ به نظر خودم تونستم  تو درسام موفق باشم٬ تونستم چند نفری رو شاد کنم٬ تونستم دست چند نفری رو بگیرم٬ تونستم برای خودم و مملکتم مفید باشم.....

اما تو این ۱سال کم هم اشتباه نداشتم. دله یکی رو شکندم٬ گاهی وقتا دستی رو که به طرفم دراز بود رو رد کردم٬ چند باری حرفی زدم که خیلی به سودم نبود٬ دوستای خوبی رو از دست دادم و ....

به هر حال اتفاق های زیادی تو این ۱سال برام افتاد که می تونم درسای بزرگی ازشون بگیرم٬ می تونم اشتباه هامو جبران کنم و دیگه تکرارش نکنم....

از خدا جونم می خوام کمکم کنه سال ۱۳۸۷ رو بهتر از سال ۱۳۸۶  تموم کنم و آخر سال ۱۳۸۷ که دارم سالم رو مرور می کنم خوبی ها و موفقیتم  بیشتر شه  و بدی ها و شکست هام کمتر ....

راستی شما تو سال ۸۶ چیکار کردین؟ چه قدر تونستین به اهداف خودتون برسین؟چه قدر اشتباه کردین و راه درستی رو نرفتین؟ برای سال جدید چه برنامه هایی دارید؟ خوشحال می شم اگه بدونم برنامه دوستام برای سال جدید چیه؟شاید به دردم خورد....

سال نو همتون مبارک.... آرزو می کنم که « به آرزوهاتون برسید»

تولد یک سالگی وبلاگمه!

امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.

چه قدر زود گذشت؟! انگار همین دیروز بود که شروع کردم...

نمی دونم تو این سال مطالبم چه قدر تونسته به شما چیزی یاد بده؟(شما بگین)...

نمی دونم تا کی قرار این وبلاگ رو داشته باشم..... شاید ۲سال شاید ۲۰ سال شاید...

این وبلاگ باعث شد که من دوستای جدید و خوبی پیدا کنم...

از همه دوستا و همکارای خوبم که اینقدر زیادن که نمی شه اسم همشون رو گفت تشکر می کنم و امیدوارم بتونم اونا رو راضی نگه دارم...

راستی دوست دارم نظر شما دوست عزیزم رو راجع به محتوای وبلاگم تو این ۱سالی که گذشت بدونم.منتظر نظرات و انتقادات(مخصوصا دومی) هستم.

آموزش از نوع ایرانی!

یه ورق و قلم بردار اول اینهایی رو که می گم زحمت بکش جمع کن تا بریم سر اصل مطلب:

۱۳ روز عید+یه هفته قبل عید+۷روز آخر خرداد(بعد امتحانات خرداد)+۳ماه تابستون گرم که خیلی ها عاشقشن+ی هفته اول دی که  معمولا برا امتحانا تعطیل می کنیم+ی هفته ای که برا سرما هوا تعطیله+ تولد و شهادت بعضی از ۱۴ معصوم+عید قربان و عید فطر و تاسوعا و عاشورا و ۲۲بهمن و عید غدیر و .....

جمع کردی؟(احتمالا ماشین حساب جواب کرده....)

حالا منظورم چیه؟!

ما دانش آموزای ایرانی این مدت تعطیلی داریم... (جمع کنی حدودا یه ۵/۴ ماهی تعطیلیم!)

حالا یه چند تا سوال می پرسم:

۱-کجای دنیا اینقدر تعطیلی داره؟

۲-ما با این وضع چه جوری ادعای پیشرفت می کنیم؟

۳-به نظر شما با این وضع، رشد ۵/۰ درصدی علم( که به ادعای آقایون فوق العاده هم هست) برامون زیاد نیست؟
۴-اصلا چرا ما اینقدر تعطیلی داریم؟(دلیلش چیه؟)

۵- چرا دولتی که به قول خودش تکیه گاه اصلیش برای آینده  آموزش و پرورشه، بهش اهمیت نمی ده؟

۶- چرا بدترین وزیرا برای آموزش و پرورش انتخاب میشه؟

۷- چرا هر سال آموزش و پروش کم بود بودجه داره؟
۸-چرا دانش آموزای ما اینقدر بی حال و تنبل اند( یا بهتر بگم شدن)؟

نمی دونم ... اگه بگم می گن ساز مخالف می زنه اگه حرف نزنم  این دلم آروم نمی گیره...

به نظر چه جوری می شه وضع آموزش کشور رو درست کرد؟ و اگه همین وضع ادامه داشته باشه سرانجام کشور ما چی می شه؟

 

پاورقی ۱- یه معذرت خواهی به همه شما دوستا بدهکارم چون نتونستم 1ماه به روز کنم از دوستایی که تو این مدت بهم لطف داشتن ممنونم و برا همشون آرزوی موفقیت می کنم.

پاورقی ۲-نظرتون واسم مهمه و خیلی کمکم می کنه که چیزای جدید یاد بگیرم پس منواز نظر زیباتون محروم نکنین.

                                     به امید فردایی زیبا برای ایران و ایرانی...

 

آیا ما هم می توانیم؟!

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند .


یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه می کردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه ای بود که کارگر به کارش علاقمند می شد ، به نحوی که اگر یک روز سر کارش نمی آمد دلش برای همکاران ، محل کار وحتی دستگاهی که با آن کار می کرد تنگ می شد . مسئول ، وقتی می خواست کاری را به کسی بسپارد ، نخست ساعتی آن کار را با وی انجام میداد وقتی مطمئن می شد وی آن کار را یاد گرفته است می پرسید: بروم ؟وسپس می رفت .آنها هیچوقت نمی گغتند بیا این کار را انجام بده ، می گفتند ممکن است به ما کمک کنید ؟ یا می گفتند بیایید این کار را با هم انجام دهیم .مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از کارخانه کثیف است یک حوله سفید به پیشانی می بست و آنجا را جارو می کرد . در آنجا حتی اعضای خانواده صاحب کارخانه هم دوشادوش کارکنان کار می کردند . هیچکس از صاحب کارش نمیترسید . همه سعی می کردند کار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند که کارشان خراب شود ودیگران فکر کنند که فلانی کارش بد است .اگر کاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و کارگر را جلوی دیگران خوار نمی کرد ، بلکه برای او به آرامی شرح می داد که بهتر نیست کار را به این طریق انجام می دادی ؟ اگر در ماه کسی غیبت نمی کرد وکارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند . این باعث می شد کارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .


زمانی برای صحبت کردن وارتباط با کارگر در نظر گرفته می شد . سرپرست لحظاتی را در حین کارکردن به بهانه آموزش دادن با کارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد . کارگر وقتی مشکلی داشت با سرپرست خود صحبت می کرد تا مشکلات برای حل به بالاتر انعکاس پیدا کند . وقتی به اضافه کاری نیاز بود مستقیم به کسی نمی گفتند اضافه کار بمانید بلکه صبح در حین صحبت به یک نفر می گفتند امروز کار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترک کنند ، می ماندند تا کار را به اتمام برسانند . صاحب کارخانه هیچوقت لفظ کارگرهایم ، یا کارخانه ام را به کار نمی برد . . آنجا از یک کارگر معمولی تا صاحب کارخانه همه لفظ کارخانه امان را به کار می بردند . وقتی سودی وارد کارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آنجا کارگران معتقدند اگر خوب کار کنند سود کارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شرکتشان گسترش می یابد شرکت که گسترش یابد اعتبارشان در کشور بالا می رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنیای آنها دنیای همدلی وهمکاری است . آنها تعطیلاتی دارند به اسم گلدن و یک که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند .



با آنکه در شرکت های تولیدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کیفی ) ،که این قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قیلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط تولید ، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است .



برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند .


در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حین کار متوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد ، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .

این نیز بگذشت...

پرده اول : اون موقع که خیلی کوچیک بودی و دماغتو نمی تونستی بکشی بالا و بهت می گفتن « نی نی » و خلاصه آدم حساب نمی شدی ( مثل حالا ! ) مادرت یه پستونک گذاشت تو دهنت که هی الکی نق نزنی و مبارکتو به باد کتک ندی ! ولی تو هم چقدر بهت چسبید اون پستونکه ها !  تازه داشتی حال می کردی باهاش که یه نی نی دیگه اومد طرفت ، دستشو دراز کرد و پستونکتو گرفت و گذاشت تو دهن خودش !. شاید یکی هم زد تو سرت !! و تو هیچی نگفتی ؛ چون زورشو نداشتی و فقط نیگاش کردی و گفتی : « بگذار بگذرد »

 

پرده دوم : چند سال گذشت . تو دیگه می تونستی دماغتو بکشی بالا و دیگه هم بهت نی نی نمی گفتند .اما آدم که حساب نمی شدی هنوز . بابات گفت : بچه ، بدو برو چهار تا نون بگیر . و تو رفتی . یه صف عریض و طویل دیدی و رفتی آخرش واسّادی . یه دقیقه ، دو دقیقه ، ده دقیقه ، یه ساعت ، دو ساعت ، ... ولی حتی یه قدم جلو نرفتی . می دونی چرا ؟ چون هر کی می اومد ، می رفت جلوی تو می ایستاد . ( شاید تو سرت هم میزد ) و تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی . چون زورش از تو بیشتر بود . فقط گفتی : « این نیز بگذرد .»

 

پرده سوم : حتی مدرسه هم که می رفتی ، باز آدم حساب نمی شدی ؛ ولی درساتو مثل خر می خوندی . نمره هات هم خوب بود . ولی یکی بود که همیشه از رو دست تو تقلب می کرد . از بدشانسی تو ، همیشه نمرش از خود تو هم بیشتر می شد ! ( چون از دست دو نفر دیگه هم گلچین میکرد ). واسه همین همیشه اون شاگرد اول کلاس می شد و تو می سوخت . هیچی نمی تونستی بگی ، چون یا اون از فک و فامیلای دبیر بود یا اینکه زورش از تو بیشتر بود . یواشکی پیش خودت گفتی : « این نیز بگذرد . »

 

پرده چهارم : بزرگتر شدی و دیگه قدّت شده بود ، عَلَم یزید ! ولی این قد هم باعث نمیشد که آدم حسابت کنن . موقع دانشگاه رفتنت بود . سال کنکور دیگه خودتو جر دادی و از زندگیِ نداشتت زدی که بتونی یه جای خوب قبول شی و بعد از ده دوازده سال درس خوندن ، سرت به سنگ نخوره . از هر چی تفریح و خوشی زدی و بجاش تا جا داشتی ، کتاب و جزوه و تست و نکته و کوفت و زهرمار بار خودت کردی . درست بر عکس اون همکلاسیت که داشت حال دنیا رو می کرد و حتی یه کلمه هم نخوند . ولی نتیجه ی کنکور یه جور دیگه بود . تو به زور تونسته بودی مجاز شی ، ولی اون رتبه ی یه رقمی یا حداکثر دو رقمی آورد . می دونی چرا ؟ چون ناسلامتی عموش شهید بود و داییش هم جانباز . پدرش آزاده بود (!) و...  هم دماغت ، هم ، حسابی سوخت ، ولی باز تو دلت گفتی : « این نیز بگذرد .»

 

پرده پنجم : تموم کردن دانشگاه هم هیچ ربطی به آدم حساب شدنت نداشت و تو همچنان به حساب نمیومدی . مدرکتو زدی زیر بغل و رفتی پی کار . این در زدی و اون در زدی ؛ آخرش شدی پادوی آپاراتی . می دونی چرا ؟ چون رقیبات تو اون جاهای درست و حسابی که می تونستی استخدام شی ، یا خواهرزاده ی رییس بودن ، یا نیم متر ریش داشتن !!. و تو هیچی نمی تونستی بگی ، غیر از این جمله که : « این نیز بگذرد . »

 

پرده آخر : بعد از سی چهل سال زندگیِ کثیف و نکبت بار با پادویی یا هر غلط دیگه و کلاً شصت هفتاد سال عمر بی خاصیت ، دیگه وقت مردنت بود . از مال دنیا هیچی نداشتی که واسه بازمونده هات بذاری که حداقل یه فاتحه ی خشک و خالی به قبرت بخونن . یه روز از همین روزای بوگندوی زندگیت ، یا گوشه ی خیابون ، یا کنج آلونکت ، شاید هم تو یه بیمارستان ، کپه ی مرگت رو گذاشتی و مُردی که مُردی . هیشکی هم نفهمید . آب هم از آب تکون نخورد . می دونی چرا ؟ چون حتی همون موقع هم که می مُردی ، باز آدم حساب نمی شدی . فقط این روزگار نامرد بود که یه نگاه به تو و قبرت کرد و گفت : « این نیز بگذشت .»ReZa

13 آبان به یاد ماندنی من!

سلام

از کجا شروع کنم؟

 از امروز؟ نه از روز قبلش ! آره از روز قبلش شروع می کنم.

روز شنبه از همون سر صبح که رفته بودیم مدرسه ، بحث 13 آبان و تظاهرات و اینکه اصلا ما رو می خوان ببرن یا نه و از این  چیزا بود.

هر کس ی چی می گفت. یکی می گفت باید شرکت کنیم، یکی می گفت اگه فردا بریم امتحان فلسفه و منطق دو در می شه، یکی می گفت به بهانه راه پیمایی می ریم خونه درس می خونیم و خلاصه هر یکی ی حرفی می زند...

اما از آقای ح ( عزیزی که معرف حضور هستن) بگم. اون خودش رو پاره کرد از آدمک بوش گرفته تا انواع و اقسام پوستر های تبلیغاتی رو آماده کرد که بره بزنه دهن آمریکا.( این خودش تنهایی آمریکا رو می کشه!!!)

و اما من...

از همون دیروز مخالفت خودم رو با هر چی راهپیمایی  اعلام کردم.  راهپیمایی بریم چیکار؟ بگیم مرگ بر آمریکا، آمریکا می میره؟ بابا اگه ما بریم راهپیمایی آمریکا خوشحال می شه. می گه ملت ایران رو ببنین چه ... هستن! مدرسه و علم رو ول کردن مثل... ریختن خیابون.( خداییش راست نمی گم؟)

و روز عزیز 13 آبان( خودتون بفهمین بی زحمت)

سر صبح پا شدم برم مدرسه دیدم ای وای... هوا سیله!(دقت کنین چی گفتم!)

 ی بارونی می زد که من تا حالا نمونه اون رو تو شمال ندیدم . به هر حال رفتم مدرسه( خودمم نفهمیدم چرا رفتم!)

کل خیابون ها رو آب برداشته بود تو اون لحظه به خودم گفتم:  ببین چه قدر بدبختیم که پول هامون رو می دیم مسجد های مجلل می سازیم به برادر های دینی افغانستان و گینه کمک می کنیم اون وقت مردم خودمون وقتی بارون میاد کفش هاشون رو می گیرن دستشون پا برهنه کوچه و پس کوچه ها رو می رن.(ولش کن نمی خوام سیاسی کنم)

خلاصه رسیدم مدرسه دیدم غیر ۷یا۸ نفری هیچ کی نیست نکتش اینجا بود که هیچ کدوم از معلم ها هم نیومده بودن.

 ی نفر بود که از ضایع شدنش خیلی حال کردم( خودتون بگیرین). اینم قیافه اون

آخ وای من بمیرم.... راهپیمایی کنسل شد.  آمریکا... حیف شد می خواستیم بکشیمش. پوسترها و آدمک ها.... بمیرم واسه دبیرپرورشی آخی بیچاره ...

 نمی دونین چه حالی کردم از خوشحالی داشتم پر در میاوردم  و این بود بهترین 13 آبان زندگی من...

*بخشید سر و ته نداشت. از خوشحالی فکرم کار نمی کرد که درست بنویسم هر چی تو ذهنم اومد نوشتم . ویرایش هم نکردم. رضا

 

 

دیگه بهش فکر نکن...!

می دونی چیه ؟ تو علم فلسفه یه اصطلاحی هست به نام «وجدانیات» . یعنی یه سری پدیده هایی که آدم بدون نیاز به هیچ دلیل و مدرکی ، به صورت خود به خدایی ، تو خودش می بینه و بدون هیچ شکی اونارو قبول داره . مثلاً وقتی آدم خوشحاله و تو ... عروسیه(!) ، بدون کوچکترین اثبات ریاضی یا فلسفی ، خودش میدونه که خوشحاله . یا مثلاً وقتی میترسه ، بدون اینکه بخواد ثابت کنه ، خودش می دونه که میترسه . فهمیدین ؟ ( البته من اصلاً اهل فلسفه نیستم و این شر و ورا رو به لطف ی پدیده ی پر خیر و برکت (!)  و به زحمت هفت ، هشت دور خوندن کتاب وزین و متینی مثل بینش (!) ، یاد گرفتم . )

   حالا چی میخوام بگم ؟! یه سری از همین پدیده های «مسلّم» تو این جامعه ی خوشگلمون هست که بدون نیاز به هیچ اثباتی ، باید قبولشون کرد ؛ اما این دفعه به زور !. یعنی یه سری چیزا هست که تو «باید» جزء همون وجدانیات حسابشون کنی . نه به فکر اثباتشون بیفتی و نه حتی حق داری بهشون فکر کنی . [ بگذریم از اینکه بالای 50 % از مردم این جامعه ی خوشگل ، رسماً از مقوله ی فکر کردن معافند !! ]

   1 – اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی گرم و نرم نشسته تو خونش و لم داده و خوابیده ؛ ولی پول هاش که چه عرض کنم ، خودش و جد و اباش از پارو بالا میرن ، ولی یکی رو هم دیدی که صبح تا شب داره واسه یه لقمه نون ، سگ دو میزنه و آخر شب هم ، خودش و زن و بچش با شیکم گرسنه تو آلونکشون میخوابن ؛

     من میگم فقط یه علامت سوال بکش تو ذهنت و دیگه بهش فکر نکن .

   2 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، خواستن 10 تومنو به طور مساوی ، بین سه نفر تقسم کنن و حاصل تقسیم هم شد دو تا یه تومن و یه هشت تومن ؛

     من میگم فقط یه علامت تعجب بکش تو ذهنت و دیگه بهش فکر نکن .

   3 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی ریشش  بلنده و میشه نماینده ی تام الاختیار خدا در زمین (!) ، از اونور هم یه بدبختی هست که موهاش فقط تا پایین گردنش میاد و میشه محارب با خدا و مفسد فی الارض ؛

     من میگم فقط چشتو ببند و برگرد و دیگه بهش فکر نکن .

   4 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل واسه استخدام یه نفر ، یه میلیون نفر ثبت نام میکنن و آخرش نفر یه میلیون و یکمی انتخاب میشه (!) ؛

     من میگم فقط یه خورده پشت کلّتو بخارون و دیگه بهش فکر نکن .

   5 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، یکی تو حرفش دنیا رو عوض میکنه و لی تو عمل...(!) ؛

     من میگم فقط یه خورده دماغتو بکش بالا و دیگه بهش فکر نکن .

   6 _ اگه دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، دارن دو دو تا رو حساب میکنن ، واسه تو در میاد سه تا ، واسه خودشون میشه پنج تا ؛

     من میگم فقط یه خورده ابروهاتو چین بده بالا و دیگه بهش فکر نکن  .

   .

   .

   .

    خلاصش کنم واست ؛ اگه یه روز دیدی تو این جامعه ی خوشگل ، زل زدن تو چِشِت و گفتن تو «خری» ؛

             من میگم فقط یه خورده « عَر عَر » کن و دیگه بهش فکر نکن .(رضا)

 

شاید این شنبه بیاید شاید...

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم راستش دلم( منظور دلمون) خونه از  دست این مدیر جدید و مدیریت کردنش.

امسال مدیر مدرسه ما عوض شده مدیر قبلی آقای ؟ به خیر و سلامتی و فحش و بد و بیراه پستشون رو ترک کردن و آقای؟ شدن مدیر مدرسه ما. (البته مدیر که چه عرض کنم شدن حاکم مدرسه ما)

حالا چرا حاکم؟!

ی سری قانون هایی تو مدرسه وضع کرده که شاخمون داره در میاد(یعنی در اومد) .

حالا این قانون ها چیه؟!

اولین قانون اینه که:بچه ها به هیچ وجه حق ندارن آستین کوتاه بپوشن.(( جل المخلوق! ))ما دوره مدیریت قبلی با شورت می اومدیم مورد نداشت حالا...

دومین قانون: کسی حق نداره موبایل بیاره مدرسه حتی اگه خاموش باشه و تو کیفش! ((این دیگه چی می گه)) ما دوره مدیریت قبلی با دبیرا فایل رد و بدل می کردیم حالا...

قانون سوم:ملت شهید پرور( دانش آموز ها) حتما( یعنی به زور) باید تو نماز جماعت مدرسه به امامت بی امامی شرکت کنن چون تو نماز خونه حضور غیاب میشه.((باورت نمی شه نه؟!))

قانون چهارم: قبل کلاس رفتن صف مفصلی تو مدرسه تشکیل می شه از دعای فرج گرفته تا دعای ... اون تو قرائت میشه دوره مدیر قبلی چیزی به نام صف نداشتیم دور از جناب مثل گاو سرمون رو می انداختیم پایین می رفتیم کلاس اما حالا...

و قوانین دیگه در حوصله شما نیست که بگم...(( می ترسم سکته کنین بیفتین!))

خلاصه این که وضع خیلی فرق کرده به قول بچه ها قدر مدیر قبلی رو ندونستیم از دستش دادیم و باز به قول همون بچه ها شاید این شنبه بیاید شاید...(مدیر قبلی رو می گن)

شما هم زمزمه کنید....

شاید این شنبه بیاید شاید...(رضا)

همه چیز در کنار تو دوست داشتنی بود

...

تقدیر را  خیلی دوست دارم  چون منو با تو آشنا کرد،تقدیر رو دوست ندارم چون تو رو از من جدا کرد.

 

پارک رو دوست دارم چون لحظه های قشنگی رو اونجا داشتیم،پارک رو دوست ندارم چون دیگه بدون تو اونجا برام مفهومی نداره.

 

محسن یگانه رو دوست دارم چون همیشه می گفتی صداش قشنگه،محسن یگانه رو دوست ندارم چون با صداش به یاد تو می افتم.

 

دستمال جیبی رو دوست دارم چون اولین بار خریدم تا چشمات رو تمییز کنی، دستمال جیبی رو دوست ندارم چون آخرین بار باهاش اشکامو پاک کردم.

 

سفر رو دوست دارم، چون یکی از آرزوهامون سفر بود، سفر رو دوست ندارم چون اون باعث شد تصادف کنی.

 

دکترا رو دوست دارم چون جون مردم رو نجات می دن، دکترا رو دوست ندارم چون نتونستن نجاتت بدن.

 

بارون رو دوست دارم چون اون روز بارونی که با هم بودیم خیلی خوش گذشت، بارون رو دوست ندارم چون روز تدفین تو بارون می زد.

 

مرگ رو دوست دارم جون با اون به تو می رسم، مرگ رو دوست ندارم چون تو رو ازم گرفت.

 

عشق رو دوست دارم چون عاشقت بودم، عشق رو دوست ندارم چون نمی تونم دیگه عاشق بشم.

 

...

 

قربان شما رضا

سلام بر ماه تزکیه نفس

به مهمانی خدا دعوت شده‌ایم. ماهی که هر لحظه از آن ثواب دارد و خوشا به حال کسانی که از این ماه بهترین استفاده را بکنند و توشه از آن برچینند.رمضان ماه تزکیه نفس آرام آمد و یک روز آن هم به آرامی سپری شد و بقیه آن نیز می‌آید بدون آن که بفهمیم چه کرده‌ایم و چه ماه خوبی را از دست داده‌ایم. بیاییم برای یک ماه که شده به خوبی‌ها فکر کنیم. به آن چه در طول یک سال از دست می‌دهیم. باید به خود بیاییم و راه تزکیه نفس را در پیش بگیریم. روزه تنها نخوردن و نیاشامیدن نیست. رمضان ماه تزکیه نفس و مبارزه با هواهای نفسانی است. پس بیاییم در این یک ماه کاری کنیم که بعد از اتمام آن حسرت نخوریم.دعا برای یکدیگر را فراموش نکنیم و به یاد گذشتگانُ سفر کرده و بیماران و جانبازان عزیزمان نیز باشیم. در دعاهای خود پدرها و مادرها را زیاد یاد کنیم و برایشان از خدا سلامتی و طول عمر بخواهیم. انشاء‌الله

 خدایا!

رحمتی کن ، تاایمان ، نام و نان برایم نیاورد!
قوتم بخش ، تا نانم را ، و حتی نامم را ، در خطر ایمانم افکنم!
تا از آنانی نباشم که ، پول دین را می گیرند ، و برای دنیا کار می کنند!
بلکه از آنانی باشم که ، پول دنیا را می گیرند ، و برای دین کار می کنند!

دکتر علی شریعتی

 

داستانی واقعی از یک زندگی...

حسین اولین بار عسل رو تو ی روز زیبای بهاری تو  عروسی دیده بود. حسین از طرف خانواده عروس و عسل از طرف خانواده داماد بود.حسین پسر کم رویی بود و معمولا تو عروسی ها ی جا می نشست . اون روزم مثل همه عروسی ها دیگه خیلی مودب کنار دوستش نشسته بود.

به طور خیلی اتفاقی نگاه عسل به حسین افتاد. واسه چند لحظه ای به هم خیره موندن.ی چیزه عجیبی تو نگاه حسین بود که عسل رو به طرف اون می کشوند. (اینو بعدا عسل به حسین گفته بود. )

 عسل دختر خوب و مودبی بود و اصولا اهله پسر بازی و از این برنامه ها نبود ولی اون روز بی اختیار به طرف حسین رفت و ی ورقه کوچیک رو انداخت کنارش. حسین ورقه رو باز کرد توش نوشته بود خیلی آقایی این شمارمه دوست داشتی زنگ بزن. ...۰۹۱۱

حسین اهل این کارا نبود یا بهتر بگم جرات این کارا رو نداشت. بعد چند روز بالاخره دلشو به دریا زد و با اون شماره تماس گرفت. عسل و حسین بعد اون زنگ با هم قرار گذاشتن که همدیگه رو ببینن.ی چی که تو اولین ملاقات برا حسین عجیب بود این بود که عسل با چادر اومد هیچ آرایشی هم به صورتش نداشت.

حسین عاشقه این جور دخترا بود.از اون روز به بعد بود که عسل و حسین حتی ی دقیقه تحمل دوری هم رو نداشتن. ی سالی از دوستیشون می گذشت خیلی کنار هم خوشبخت بودن و بهشون خوش می گذشت حتی با هم قرار ازدواجم گذاشته بودن. اما خوشیشون همون ی سال طول کشید...

تو ی روزه بهاری یعنی درست چهارمین روز عید بود که موبایل حسین زنگ خورد دور و بر غروب بود.حسین که گوشی رو برداشت دید دوسته عسله و داره گریه می کنه. دل حسین یهو ریخت .

خوب چی شده؟

 عسل مرد...

 نه...  چه جوری؟

تصادف کرده بیا تشیع جنازشه...

حسین خیلی سریع تونست خودشو برسونه ولی فقط برا آخرین بار تونست جنازه عسل رو ببینه. صورت  عسل تو اون تصادف لعنتی سوخته بود. ... این آخرین ملاقاته حسین با عسل بود.

حالا از اون روز شش ماه می گذره و حسین هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد.انگار زندگی واسش مفهومی نداره فقط تو فکر عسل و آرزوهای پر پر شدشونه.

حالا حسین مونده و غم دوری عسل و ی آزمایش سخته الهی... (رضا)

دلم نمی خواست وبلاگم رو ببندن و گرنه...

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.

 

دلم می خواد تفسیر این حرف دکتر حسابی رو از دیدگاه شما بدونم.

 به نظر شما ما که تو جهان سوم زتدگی می کنیم مملکتمون آباده یا خونه هاشون؟!ReZa

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند دیگر چاره ای نیست ،شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه دیگر این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید،چون نمی توانید از گودال خارج شوید،به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد ودست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد.

اما قورباغه دیگربا حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش بردار،اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بلاخره از گودال بیرون خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند "مگر تو حرفهای ما را نشنیدی"

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 

*دلم می خواد برداشت شما رو از این متن بدونم و می خوام بدونم شما از این متن چی گیرتون اومد؟

* آیا تونستم دوباره ی متنی رو بنویسم که خوندنش برا مخاطب هام مفید باشه و به ازای وقتی که گذاشتن چیزی گیرشون اموده باشه یا نه؟(اگه ی چی یاد گرفتین منو دعا کنین اگه هم چیزی هم گیرتون نیومد منو ببخشین)Reza

 

شعری که خیلی دوستش دارم...

میدرخشد دل من،
                        در شب تار و سیاه دنیا،
                                                   و در این ظلمت دشت،

تو به من خندیدی،
                        تو به من فهماندی،
                                                 که جهان سر تا پای،

عاری از عشق و محبت،
                                مهر و صفاست!
                                                   همه کین و همه غم!

همه جا مردم این خاک غریب،
                                       خاکِ مال اند،
                                                          پستِ پول اند،

و به احساس قشنگ دل من میخندند،
                                       و نمیگریند، هیچ!
                                                 و جهان غرق سیاهی و دورغ!

تو به من خندیدی،
                         که چرا میگویم:
                                        "بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم!"

و چرا رنگ دلم سبز،
                           کلامم صاف،
                                           و عشقم پاک است!

چون در این شهر،
                        در این خاک،
                                         رنگ دلها به سیاهی دروغ،

حرفها همه هیچ،
                       قلبها همه پوچ،
                                            مردم افگار و کثیف،

فکرها پر ز دروغ،
                      و منِ صاف و سفید،
                                                 نطقم کور،

دیدگانم بستم،
                  و از این مردم بیمار دل و مست و مریض،
                                                                      گشتم دور!

روزی روزگاری در یاهو!


اون روز هم مثل روزای گذشته می خواستم  باهاش چت کنم. سلام نکرده بودم که یهو این جمله رو دیدم : ( مرتضی من نامزد کردم.. دیگه نباید چت کنم..)
مات و مبهوت به صفحه مونیتور خیره موندم.. ( نباید چت کنی ؟ ) ...
احساس کردم یکی اون طرف خط صفحه کلید رو از دستش بزور کشید .. و این  پیغام رو داد : (دیگه یواش یواش باید آبجی اینترنتیت رو فراموش کنی ..)
فهمیدم نامزدش بود .. با بغضی همراه کینه گفتم :(چرا؟)
جواب داد :(‌اینش دیگه به خودم مربوطه. تو زندگی خودتو داری .. ما هم زندگی خودمونو..)
با خودم گفتم ما مگه دیگه چه کم از طالبان داریم .. تازه نامزدش خودشو دانشجوی ساله آخر هم معرفی می کرد.
توف به دانشگاه و دانشجویی که منظور از نامزدی رو تصاحب یک نفر می دونن.
بدش ادامه داد : ( آخرین جملتو بگو که میخوام ایگنورت کنم .. خوش ندارم با نامزدم چت کنی..)
مثل کسایی حرف میزد که انگار صاحبه یکی دیگست..
با حسرت تو دلم گفتم :
(آخرین جمله ؟ به کسی که ی سال باهاش چت می کردم چطور می تونم تو یه جمله همه احساساتمو بگم ؟)
بغض چنگ انداخته بود به گلوم .. اما اجازه نمی دادم گریه ام بگیره .. ارزشه گریه رو هم نداشت. گریه  واسه یه انسانه نخستین؟؟ واسه یه طالبان ؟؟
اما دلم برای خواهرم مردن می گرفت..
ازین جملم گذشتم و گفتم بذار حداقل خواهرم آخرین جمله رو بگه..
صاف برگشت گفت: ( اون تو رو آدم حساب نمی کنه .. اون اصلا خودش میگه ولت کنم ... اون تورو X هم حساب نمی کنه .. )
(می دونستم همشو داره دروغ میگه.. خواهرمو میشناختم.. دلش خیلی نازکتر ازین حرفا بود.. )
اما ساکت موندم..

بعد از مدتی یه پیغام اومد که    : (... فراموشت نمی کنم داداشی ...)

هر کار کردم خودمو نگه دارم نشد .. بی اختیار گریه ام  شروع شد .. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم.
خیلی راحتتر از اونی که فکرشو می کردم گریم گرفت ..
بعد چراغه آیدیش خاموش شدو دیگم روشن نشد...

خواهری از دست رفت .. با خودم به پوچ بودن دوستی های اینترنتی فکر می کردم.
به عقب ماندگی فرهنگمون ..
به خیلی چیزا.. که نمی تونم بگم خودمم ازونا مبرا هستم.
دوستی اینترنتی مثله یه رویا میمونه .. یه رویایه خیلی زیبا .. اینقدر زیبا که خیلی ها دلشون نمی خواد دیگه بیدار شن .. سربسته حرف میزنم که کوتاه باشه.
خلاصه..

 ازون به بعد لباسه مشکی بتن کردم .. ..

 ..
امیدوارم به کسی وابسته نشید .. که زمانه جدایی اگه سنگم باشید .. بازم خرد میشید.
کز سنگ هم ناله خیزد    روز  وداع یاران  ..


 

مطمئن باش خدایت همیشه با توست...

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصله‌ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می‌شکفت و نه لبخندی بر لبی می‌نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می‌پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می‌کرد در دایره قسمت، نازیبایی‌ها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمی‌شود. 

 کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می‌زدود و بال‌هایش را می‌بست تا دیگر آواز نخواند.

 خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن‌را بلد نیست. فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشته‌ها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانه‌ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 

*اگر تو هم فراموشش کنی او تو را فراموش نمی کند پس بیا و تو هم فراموشش نکن. ReZa

اندازه آدم ها چقدر است؟

روزی که قرار بود آدم آفریده شود ... خاک کمی خودش را جمع و جور کرد ... سنگریزه ها هم همینطور! خدا برای هر آدمی مشتی خاک کنار گذاشت ... اینکه آیا همه آدمها با مقدار مساوی از خاک آفریده شدند را نمی دانم ... اما می دانم که آن مقدار هر چه بود ... اندازه معین و معلومی داشته!

     وقت آفریدن شب و روز هم همینطور ... و وقت آفریدن فصلها ... رودخانه ها و ماهی های پولک درشت طلایی! همه به اندازه ... همه به وقت معین ... همه به مقداری معلوم!

     آدمها که روی زمین آمدند ... اول همه چیز مرتب بود ... همه زمانها و همه اندازه ها!

     آدم لب رودخانه رفت ... روز اول با توری به اندازه ... ماهی هایی به اندازه گرفت! ماهی ها که چشمش را گرفتند ... تور بزرگتر و بزرگتر و ماهی ها کمتر و کمتر شدند ... رودخانه از اندازه افتاد!

     آدم به جنگل رفت ... روز اول با تبری به اندازه ... شاخه هایی به اندازه برید! شاخه ها که چشمش را گرفتند ... تبر بزرگتر و بزرگتر و درختها کمتر و کمتر شدند ... جنگل از اندازه افتاد!

     آدم به آدم رسید ... یک دست مهربانی و یک دست خشم ... لقمه هایی از دوست داشتن به هم تعارف کردند و بشقابهایی از فحش به هم دادند ... آدمها همدیگر را نمی دیدند ... چشمهای هم را نمی دیدند ... قلب همدیگر را نمی دیدند و تنها و تنها به هم لقمه تعارف می کردند ... سر به هوا و بی ملاحظه! دنیا پر از مهربانی های بی وقت و خشمهای بی اندازه شد ... آدم از آدم ترسید ... آدم با آدم نماند و دنیا از اندازه افتاد!

     تو که به سمت من می آیی ... مواظب باش! قدمهایت را بشمار و لقمه های مهربانی ات را با صبر به من بده و اخمهایت را یکهو بر دل من نریز!

     من که به سمت تو می آیم مواظبم که بیشتر از این تعادل دنیا را به هم نریزم ... به اندازه باشم ... همانطور که از ابتدا خدا مرا آفرید!!!

من رو از نظرات زیباتون محروم نکنین.قربان همه شما رضا

به بهانه شروع کلاس ۰۵

امروز بعد از ۲۵ روز استراحت یا بهتر بگم الافی دوباره درس و مدرسه و کتاب و ... شروع شد. امروز بر خلاف این ۲۵ روز ساعت ۶:۳۰ از خواب پا شدم.بعد از چک کردن id و نظرات وبلاگ آماده شدم و رفتم مدرسه.حالا مدرسه چه خبربود؟! زرین مهر رو که یادتون هست مدیرمونو می گم تابستون حال کرده ی پولی تو جیب این معلم ها بذار بخاطر همین بچه ها رو زور کرده بیان کلاس.کلاسم چیزه خاصی نیست درسای سال سوم رو می خوان الان بهمون بگن.حالا بگذریم. وقتی رسیدم مدرسه ۳ نفر بیشتر تو مدرسه نبودند.جل الخالق یعنی هیچ کس ثبت نام نکرد؟!بعد از ی ۳۰ نیم  ساعت بقیه بچه ها همه اومدند به غیر از عباس و احسان که حسابی دلم برا جفتشون تنگ شده بود بخصوص عباس.جاتون خالی درباره ی همه ی اتفاقات این ۲۵ روز با هم صحبت کردیم از برکناری زرین مهر گرفته تا فوتبال با هم صحبت کردیم.دیگه چیز خاصی برا نوشتن پیدا نمی کنم خلاصه ببخشید وقتتون رو گرفتم.منتظر خاطره های جدید از کلاس* ۰۵ باشین.

*امسال ما کلاس ۰۵ هستیم یعنی ۰۳ رسما تموم شد.

مثل همیشه نظر فراموش نشه ضمنا از لطف هایی که تو پست قبلی بهم داشتین ممنونم.بعضی از نظرات واقعا کمکم کرد.ReZa

سهمیه بندی بنزین!

جونم واستون بگه که:

ی سوال هایی در مورد سهمیه بندی بنزین  تو ذهنم هست که اگه کسی جوابشو بهم بگه خوشحال میشم.

۱)چرا سهمیه ماشینهای شخصی ۳.۳ لیتر در روزه ولی ماشینهای سیاسی اونقدره اصلا ماشینهای سیاسی چین؟!منظور همون ماشین آقایونه؟

۲) اون بدبختی که با ماشینش شکم ی خانواده رو سیر می کنه بره چیکار کنه؟بمیره خوبه؟

۳)  تکلیف اون بیچاره هایی که می خواستند مسافرت برن چی میشه؟

۴) یکی مثل بابا من از خونش تا سر کارش ۲۵ کیلومتر راهه یعنی بره برگرده می شه ۵۰ کیلومتر.اون مسیرم امکانات حمل و نقل درست درمون نداره باید چیکار کنه؟اون نره سر کار؟

۵)  شهر های بزرگ امکانات حمل و نقل عمومیش خوبه ما بدبختا که تو شهر کوچیک زندگی می کنیم و کل شهرمون ۲تا واحدم نیست چیکار کنیم؟

۶)...

اما کلا نظر من راجع به این طرح اینه که طرح خوبیه و مزیت هایی هم داره اما باید ی فکری واسه ملت شه که ی کم راحت تر شن.به نظر من اگه سهم ماشین های شخصی روزی ۵ لیتر می شد بهتر بود و اگه ی چاره ای هم واسه اون بیچاره هایی که با ماشینشون کار می کنن می شد خیلی بهتر می شد.و اما پیش بینی من اینه که قیمت آزاد رو دور بر ۴۰۰ اعلام می کنن و سهمیه ام ی کم بالا تر می ره.اصلا نگران نباشین همه چی درست می شه و عادت می کنین!

نظرتون خیلی بیشتر از اونکه فکرشو کنین برام مهمه لطفا منو ازش محروم نکنین.

قربان همه شما رضا

تغییرات کوچیک!

سلام خدمت همه دوستا و همکارای عزیزم.خدمت دوستای عزیزم بگم که نظر یکی از دوستای خوبم ی تلنگری بهم زد که تغییراتی کوچیک تو وبلاگ بوجود بیارم.با کمک اون دوست متوجه شدم که عنوانم هیج ربطی به نوشته ها نداره یا بهتره اعتراف کنم و بگم که دیگه کلاس و مدرسه برا نوشتن ما رو تامین نمی کنه.حالا تصمیم گرفتیم که کلاس و مدرسه رو بی خیال شیم و اینو کنیم وبلاگ شخصی خودمون یعنی رضا و پیمان.البته من(رضا)خیلی بیشتر از پیمان پست می ذارم شاید ۹۰ درصد پست ها مال من باشه ولی به هر حال این وبلاگ ماله ما دوتاه و می خوایم از همه چی توش بنویسیم و البته خاطرات مدرسه رو هم می نویسیم.و اما می خوام از شما دوستای عزیز که افتخار دادین و ما رو تو وبلاگتون لینک کردین خواهش کنم  که اگه امکانش هست عنوان لینک ما رو تو وبلاگ زیباتون تغییر بدین و از این عنوان جدید استفاده کنین.

قربان همه شما منتظر نظرات زیباتون هستم.(رضا)

 

 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

 روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
     دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
     سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
     دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
     سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
     آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
     زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

*از لطف هایی که تو پست قبلی داشتین صمیمانه متشکرم تو این پستم منو فراموش نکنین.

 

دنیای کنونی ما دنیایست که...

مادیات همه چیز و همه کس را تحت الشعاع قرار داده است عواطف و احساسات و بشر دوستی و نو دوستی می رود که به فراموشی سپرده شود.دنیایی که با نهایت تاسف و تعجب مقدس ترین و پاک ترین مناسبات یعنی رابطه پدر-فرزندی دستخوش خلل و سستی زایدالوصفی شده دنیایی که پدر ها از فرط استیصال و بیچارگی جگر گوشه خود را می فروشند یا بر اثر نابهنجاری های روانی او را مورد تجاوز یا ضرب و شتم قرار می دهند. دنیایی که کودکان معصوم در اثر فشارهای اجتماعی و خانوادگی در سنین پایین دست به خودکشی می زنند.دنیای ماشینی و پر شتابی که همه چیز از توازن و تعادل خارح شده سرعت ها چند برابر تلاش ها بی وقفه خستگیها جبران ناپذیر و روحیه ها بیشتر پایین و بیماری های روانی می رود گوی سبقت را از سایر امراض برباید.در دنیایی که فقر و تنگدستی جنگ و خونریزی فساد و تباهی هر روز رو به افزایش است و دنیایی که....  خدایا چگونه بتوانم در این دنیا درست زندگی کنم؟!ReZa

نظرتون خیلی واسم مهمه پس لطفا منو از نظرای زیباتون محروم نکنین.قربان همه شما .

تقدیم به اونی که خودش می دونه!!

چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم

که زمان ساز سفر میزند...!!

دست به دست هم دهیم

دلهایمان را یکی کنیم

بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم

باور کنیم ...

که همه خاطره ایم....

دیر یا زود همه رهگذر قافله ایم ...!؟

Reza

                                   

عدالت!

روی نیمکت توی پارک نشسته بودم که شنیدم پشت سرم دو نفر با هم حرف می زنند. یکیشون از دیگری پرسید : کجا میری ؟ او گفت : میرم مغازه ی رحیم آقاهفت تا تخم مرغ شانسی میخرم . میرم طبقه ی دوم اون پاساژ بزرگه و اون پیرهن صورتی با گلهای سفید رو برای خواهرم می خرم . میرم سراغ اون مرد غریبه و تموم بدهکاری های بابام رو میدم تا دیگه مجبور نباشه دادو بیداد های اون رو تحمل کنه و هیچی نگه ! میرم چند تا سیب سرخ آبدار میخرم برای مادرم آخه اون خیلی سیب دوست داره !میرم دو تا مرغ بریان از اون مغازه بزرگه ی سر خیابون میخرم و میبرم خانه برای شام امشب . من هر شب توی خواب این همه جا میرم !!! صدای نازک آروم آروم به من نزدیک شد و به من گفت : آقا تو رو خدا یه بسته آدامس میخرین ؟؟؟؟!!!! توی اون حال و هوا به همه چیز فکر کردم جز عدالت...!!!(رضا)

دنیای کثیف ما...

سلام نمی دونم چی بنویسم اصلا نمی دونم چرا دفترم رو باز کردم.ولی حالا که اومدم نمی رم.امروز خیلی حالم خرابه.امروز ی اتفاقایی تو مدرسه افتاد که ای کاش هیچ وقت نمی افتاد.امروز دوباره بعد 2 هفته به اون دوران کثیف برگشتم.دورانی که ... ولش کن راستی دنیا چرا این قدر کثیفه؟چرا هر کس به فکر خودشه و زندگی دیگران اصلا براش مهم نیست؟چرا ی دوست اصلا تو رو درک نمی کنه؟چرا هیچ کی پیدا نمی شه که تو غم هات باهات شریک باشه؟چرا آدما فقط تو شادی دیگران با اونا شریکن؟چرا ی اتفاق ساده دو تا دوست رو از هم جدا می کنه؟چرا هیچ کس نیست که 5 دقیقه به حرفت گوش کنه؟چرا دنیا همش شده پول؟پس اون محبتی که باباهامون تعریف می کنن کو؟کجاست اون دورانی که آدما برا هم می مردن؟چرا مردم این قدر بی محبت شدن؟چرا دل همه سنگ شده؟چرا دیگه حتی نمی دونی همسایت چیکار می کنه؟به خدا خسته شدم ،خسته شدم از این دنیایی که هر جاش رو نگاه می کنی می بینی فقط ی کلمه نوشته و اون پوله.به خدا گریم می گیره  وقتی می بینم دو نفرتو خیابون واسه چیز بی ارزشی مثل پول با هم دعوا می افتن؟نمی دونم شاید من خیلی آدم رمانتیکی هستم یا شاید اصلا من خرم که به این چیزا فکر می کنم.ببخشید سرتون درد آوردم .ولی فکر می کنم با این چیزایی که نوشتم ی کم آروم تر شدم.Reza

 

برنامه ریزی تو مملکت ما یعنی کشک...

جونم براتون بگه که من و اشکان و حسن ی کار تحقیقاتی رو درباره ی مشکلات زیست محیطی بابل در قالب مستند داشتیم آماده می کردیم که برای جشنواره جغرافیا بفرستیم.این جشنواره قرار بود یکشنبه (۲۶/۱/۱۳۸۶)برگزار بشه و ما شنبه(۲۵/۱/۱۳۸۹) کارمون رو بفرستیم،اما پنج شنبه دبیر عزیز زنگ زد و گفت:جشنواره رو کشیدن جلو و امروز(پنجشنبه)شروع شد.وقتی معلم اینو بهم گفت تموم مسئولین رو از بالا تا پایین بستم فحش.اگه می تونستم تک تکیشون رو خفه می کردم.باورم نمی شد یعنی هر چی زحمت کشیدیم همه دود شد رفت هوا!!این همه بدو از شهردار مصاحبه بگیر،این همه خودت رو جر بده از رئیس محیط زیست مصاحبه بگیری،این همه ... مبارک خودتو پاره کن و توی آشغالا این ور و اون ور کن و فیلم بگیر و حالا که فقط مونده ویرایشش بهت بگن جشنواره رو کشیدن جلو.آخه اگه تو باشی قاتی نمی کنی .حالا به این حرف دبیر تاریخمون می ریم که می گفت:(تو این مملکت برنامه ریزی یعنی کشک)خوب دیگه چیکار کنیم همینه ولی بقول همون معلم عزیز (باید با همین وضع ساخت)امیدوارم در آینده از این بی برنامگی ها و بی مسئولیتی ها کمتر ببینیم.

*منتظر نظرات شما هستم.ReZa

علم بهتر است یا...

این موضوع رو حتمان دوران مدرسه خیلی ها ویاهمه بهش برخورد کردندیا دربارش انشاءنوشتنداون موقع همه می نوشتند علم برتراست خیلی ها به خاطرنمره تامی تونستن ازعلم تعریف می کردند تا بلاخره یه نمره به نسبت خوب بگیرندبعضی ها هم که هنوز واردمشکلات زندگی نشده بودندوقاعده ی بازی زندگی رو نمی دونستن چون یه بابایی بودشکمشونو سیرکنه وجیباشونم پرکنه وبه هرحال غمی نداشتندولی حالا خیلی ازاونا بزرگ شدن وسردوگرم روزگار رو تا حدی چشیدن میدونن خوب چیه بدچیه سخت چیه آسان چیه میخوام بپرسم حالا نظرشون چیه؟من که نظرم این نیست که علم برتراست حداقل الان این طوری یا درایران اینطوریه یجا خوندم که ادمهایی که پول رو حلال تمام مشکلات میدانند بسیار کوته فکرهستن بله پول تمام مشکلات رو حل نمی کنه ولی 70%مشکلات مردم ایران برسربی پولی وفقر است و30%دیگر هم که..........قبلا می توانستی بگویی علم برتر است وبا علم به همه چیز خواهی رسید ولی حالا نه چون اگر پول نباشد علمی بدست نمی اید علم درصورتی برتر است که که پول داشته باشی ان را بدست بیاوری باید پول داشته باشی که شهریه مدرسه ودانشگاه ویا کلاس رفتن را پرداخت کرده باشی بدون یک ریال کمتر زیاتر مشکلی نداره من بسیار می شناسم که به خاطر شهریه ترک تحصیل کرده اند و مجبور به کار کردن شده اند البته کسانیکه اراده داشته و سراغ خلاف نرفته اند یکی می گفت اگر به بیماری لاعلاجی دچار شدی بازهم با پول حلش میکنی گفتم نه ولی می تونم پیشگیری کنم وبموقع بخودت می رسی واگر هم فایده نداشت حداقل در دوران بیماری در اسایش هستی ورنج کمتری می کشی اگر پول داشته باشی بعضی ها بخاطر چندر غاز پول وبدهی روانه ی زندان نمیشوندوعمرشان تلف نمی شود اگرپول باشد هیچکس بیکار نیست حتی کسانیکه حرفه ای ندارند می تونی به آرزوهای که داری برسی دکتر مهندس وکیل استاد دانشمندالبته باتلاش ومی تونی راهتو راحت تر انتخاب کنی می تونی برای خودت کار کنی وحرف صاحب کار رو نخوری وترس از بیکار شدن را نداشته باشی می تونی به کاری که علاقه داری مشغول باشی اگه پول باشه مجبور نیستی ازکسی که دوستش داری وعشقت بوده وانو به سختی بدست اوردی وهمونی بود که می خواستی و دیوانه وار دوستش داشتی جدا بشی ویک عمر حسرت ازش بجا بمونه اگه پول داشته باشی هیچوقت ارزوی مشهد کربلا خونه ی خدا یا هرجای دیگه یه مسافرت چند روزه برای تعویض اب وهوا به دل آدم نمی مونه میگن باید بطلب باید دعوت بشی نه این طوری نیست مگه میشه آدم بره در خونش رد بشه مگر نه این است که خدا بنده های توبه کننده اش را دوست داره پس چطور ممکنه پیامبرانش دوست نداشته باشند بله اگه پول بودالان تهران پر از شهرستانی نبود و مردم در مشکلات غرق نمی شدندوطوری نبود که همسایها ازهم خبر نداشته باشند اگر پول باشه ایرا ن بهترین جای جهانه برای زندگی برای همه چیز درس خواندن کار کردن درمان تفریح و اگر نداشته باشی جهنمی بیش نیست درایران همه چیز شده پول نه احساسی بین مردم است نه عاطفه ای اگر گوشه خیابان بیفتی هیچ کس نمیاد بگه حالت چطوره اگه پول را بدست اوردی سوادوروشنفکری و شعور را بدست می آوری
پول.پول.پول وبعد علم چشم ها را باید شست جور دیگر باید دیدReza    

در دل رضا با خدا!

سلام مهربونم. امدم که باز هم باهات حرف بزنم و از همه اون چیزهایی که بهتر از من خبر داری برات بگم. خودت که خوب می دونی کسی به جز تو حوصله شنیدن حرفهای من را نداره .هر کی به فکر کارای خودشه تا می آی با یکی حرف بزنی می بینی یه عالمه گفتی آخرش طرف می گه راستی شنیدی سیب زمینی گرون شده ! یا اگه خیلی دیگه لطف کنه می گه ببخشید من باید برم . بلاخره همه چیز می گه آخرش می فهمی که برای دیوار حرف زدی ! می دونی خدا با اینکه می دونم هیچ وقت جوابی از تو در غالب یه موجود خاکی نخواهم شنید و هیچ وفت موفق به دیدار خاکی با تو نخواهم بود ولی وقتی فکر می کنم که تو هستی و گوش می دی ارومتر می شم .نمی دونم می خواهی چکار کنی نمی دونم که برای لحظه ای بعد چه چیزی مهیا شده ولی می دونم هر چی هست ازش گریزی نیست .می دونی ای آرام جان خیلی دوست داشتم یه روح آزاد بودم به بند این تن خاکی نبودم سبک بودم و رها .به فکر گرسنگی به فکر مایحتاج خاکی نبودم. دوست داشتم عاشق بودم نمی دونم عاشق کی یا چی ولی هر چی که باشه از جنس پاک به زلالی آب ،به مهربونی تو شاید این حال و احوالی که برام هست به دلیل نبود همین عشق هست. شاید سرگردانی در وادی این دنیا به دلیل خلا عاشقی هست .وقتی ادم تنهاست هزارتا فکر عجیب غریب می کنه .توی عالم خیاش هزار بار عاشق می شه هزار بار وصل و هزار بار فصل ! ولی توی خیالم هم قالب مشخصی برای عشق ورزی ندارم. مثلا وقتی فکر می کنم که تو چه شکلی هستی و به نتیجه نمی رسم راستی خدا تو چه شکلی هستی ؟ چه رنگی هستی ؟ کسی تو را تا حالا ندیده حتی انهایی که می گن عاشق تو هستن ای کاش یه جوری با من حرف می زدی همین الان جوابم را می دادی حد اقل یه آره یا نه می گفتی .نمی دونم خودت بهتر می دونی چه جوری ولی میدونم که در سطح توانت هست. البته فکر نکنی من هم مثل دیگران که می گن ما لایق نیستیم که خدا با ما حرف بزنه فکر می کنم ؛نه من می گم خدای من اگه بخواد حرف بزنه با من به لیاقت و این چیزا فکر نمی کنه و کاری نداره. می دونی خدا دلم بهونت را گرفته خیلی دل تنگم اشکم در اومد بغض تو گلوم شکست.

 (Reza)

خداوندا

خداوندا!

 کسی از من نپرسید میخواهی مسلمان باشی یا نه؟ 

کسی از من نپرسید مدرسه را دوست داری یا نه؟

کسی از من نپرسید عربی و تاریخ و ... را دوست داری یا نه؟

کسی از من نپرسید اعراب که سالها ما را غصب کردند را دوست داری یا نه؟

کسی از من نپرسید میخواهی وطنت را بزرگ کنی یا نه؟

کسی از من نپرسید ایران پایدار را چه کسی باید پرورش دهد؟

 کسی از من نپرسید آیا قبول داری  امامه آدم را روحانی میکند یا نه؟

کسی از من نپرسید دینت را چقدر دوست داری؟

 کسی از من نپرسید دینی را که با الله اکبر شروع شده چه دینی است؟! آیا میشناسیدش یا نه؟ 

کسی از من نپرسید۱۱۴۰۰۰ پیامبر کدامند؟(ولی باز من نمیدانم!)

 کسی از من نپرسید آیا  اصلا تا ۱۸ سالگی آدمید یا نه؟

اصلا کسی از من نپرسید چه چیزی دوست داری؟؟؟

حالا که ۱۵ سال از زندگی ام گذشته تازه فهمیدم که مسلمانی را نمیدانم چیست؟!

 عربی و تاریخ و درس را نمیشناسم!

نمیدانم اصلا اسلام چیست؟!

اعراب کیستند؟!

ایران کجاست؟!

 فقط ۱۲ پیامبر را میشناسم!

خداوندا سه سال دیگر را چگونه بگذرانم در صورتی که میدانم در ۱۸ سالگی هم کسی حساب نمی شوم!

                                                                   خداوندا

                                                                       کمکمان کن!(رضا)

 

سلام!

من ی وبلاگ زدم می خوام خاطرات درد دل و ... رو اینجا بنویسم کمکم کنین موفق باشم!