X
تبلیغات
رایتل

...دل نوشته های من

لحظه های دلتنگی....

دلتنگى باز هم حضور سنگینش را تحمیلم میکند.

چه بنویسم از این همه روزها و لحظه هایى که به قول آینه در خود میشکنم اما غرور بغض نشکسته ام را به آهى سرد فرو مینشاند...

خسته میشوم از این همه غبار ...

دست تو ، دست مهربان و پاک و معصومت... اما کجاست؟؟؟
میترسم از من متنفر باشى...ببخش که اینقدر بى پروا سخن میگویم...
نتوانستم دوست بدارم ... اما تو را دوست میدارم ... تو را که هرگز از دست نخواهم داد...
و تو مهربانى را یادم دادى...
روحم شکسته و خستست...درست مثل جملاتم...
مثل کلماتى که در میان هق هق گریه بریده بریده میگویم...

بگذار سبک شوم...

ساعتها میگذرد ...
به خود که مى آیم چشم هایم خیس خیس است...
مدتها گریه نکرده بودم...

* دوستای خوب چطوری می تونم تو این 1 سالی که کنکور دارم هم درس بخونم و هم به وبلاگم برسم؟ به نظر شما می تونم جفتشو با هم داشته باشم و تو هر دو هم موفق باشم؟