X
تبلیغات
رایتل

...دل نوشته های من

عدالت!

روی نیمکت توی پارک نشسته بودم که شنیدم پشت سرم دو نفر با هم حرف می زنند. یکیشون از دیگری پرسید : کجا میری ؟ او گفت : میرم مغازه ی رحیم آقاهفت تا تخم مرغ شانسی میخرم . میرم طبقه ی دوم اون پاساژ بزرگه و اون پیرهن صورتی با گلهای سفید رو برای خواهرم می خرم . میرم سراغ اون مرد غریبه و تموم بدهکاری های بابام رو میدم تا دیگه مجبور نباشه دادو بیداد های اون رو تحمل کنه و هیچی نگه ! میرم چند تا سیب سرخ آبدار میخرم برای مادرم آخه اون خیلی سیب دوست داره !میرم دو تا مرغ بریان از اون مغازه بزرگه ی سر خیابون میخرم و میبرم خانه برای شام امشب . من هر شب توی خواب این همه جا میرم !!! صدای نازک آروم آروم به من نزدیک شد و به من گفت : آقا تو رو خدا یه بسته آدامس میخرین ؟؟؟؟!!!! توی اون حال و هوا به همه چیز فکر کردم جز عدالت...!!!(رضا)