X
تبلیغات
رایتل

...دل نوشته های من

داستانی واقعی از یک زندگی...

حسین اولین بار عسل رو تو ی روز زیبای بهاری تو  عروسی دیده بود. حسین از طرف خانواده عروس و عسل از طرف خانواده داماد بود.حسین پسر کم رویی بود و معمولا تو عروسی ها ی جا می نشست . اون روزم مثل همه عروسی ها دیگه خیلی مودب کنار دوستش نشسته بود.

به طور خیلی اتفاقی نگاه عسل به حسین افتاد. واسه چند لحظه ای به هم خیره موندن.ی چیزه عجیبی تو نگاه حسین بود که عسل رو به طرف اون می کشوند. (اینو بعدا عسل به حسین گفته بود. )

 عسل دختر خوب و مودبی بود و اصولا اهله پسر بازی و از این برنامه ها نبود ولی اون روز بی اختیار به طرف حسین رفت و ی ورقه کوچیک رو انداخت کنارش. حسین ورقه رو باز کرد توش نوشته بود خیلی آقایی این شمارمه دوست داشتی زنگ بزن. ...۰۹۱۱

حسین اهل این کارا نبود یا بهتر بگم جرات این کارا رو نداشت. بعد چند روز بالاخره دلشو به دریا زد و با اون شماره تماس گرفت. عسل و حسین بعد اون زنگ با هم قرار گذاشتن که همدیگه رو ببینن.ی چی که تو اولین ملاقات برا حسین عجیب بود این بود که عسل با چادر اومد هیچ آرایشی هم به صورتش نداشت.

حسین عاشقه این جور دخترا بود.از اون روز به بعد بود که عسل و حسین حتی ی دقیقه تحمل دوری هم رو نداشتن. ی سالی از دوستیشون می گذشت خیلی کنار هم خوشبخت بودن و بهشون خوش می گذشت حتی با هم قرار ازدواجم گذاشته بودن. اما خوشیشون همون ی سال طول کشید...

تو ی روزه بهاری یعنی درست چهارمین روز عید بود که موبایل حسین زنگ خورد دور و بر غروب بود.حسین که گوشی رو برداشت دید دوسته عسله و داره گریه می کنه. دل حسین یهو ریخت .

خوب چی شده؟

 عسل مرد...

 نه...  چه جوری؟

تصادف کرده بیا تشیع جنازشه...

حسین خیلی سریع تونست خودشو برسونه ولی فقط برا آخرین بار تونست جنازه عسل رو ببینه. صورت  عسل تو اون تصادف لعنتی سوخته بود. ... این آخرین ملاقاته حسین با عسل بود.

حالا از اون روز شش ماه می گذره و حسین هنوز نتونسته با خودش کنار بیاد.انگار زندگی واسش مفهومی نداره فقط تو فکر عسل و آرزوهای پر پر شدشونه.

حالا حسین مونده و غم دوری عسل و ی آزمایش سخته الهی... (رضا)